ترس‌های هیناکو از ازدواج در Silent Hill f

جدول محتوا

«طرفدارای سایلنت هیل دوباره افتادن تو همون چرخه‌ی همیشگی؛ یه بازی جدید اومده و همه دوباره دیوونه شدن! دقیقاً مثل خودِ جیمز ساندرلند که گیرِ زمان افتاده بود. قدیمی‌ترها هم از قبل می‌دونستن آخرش همین می‌شه.»

می‌دونستم Silent Hill f قرار نیست همه‌ی طرفدارا رو راضی کنه؛ هنوزم یه عده با Silent Hill 4 مشکل دارن! و خب طبیعیه، هرکی نظر خودش رو داره، فقط مهمه که بفهمی بازی درباره‌ی چیه: یه استعاره از ترسِ ازدواج، پر از نشونه‌ها و نمادهایی که همین موضوع رو تقویت می‌کنن. بیشترِ آدم‌ها هم اینو می‌گیرن، انصافاً.ولی بعدش یه پست تو ردیت دیدم که داشت شخصیت اصلی، هیناکو، رو مسخره می‌کرد که چرا اصلاً از ازدواج می‌ترسه!نوشته بود: “اوه نه!”ایموجی چرخوندن چشم نداشت، ولی کاملاً معلوم بود منظورش چیه. بعد هم یه چیزی تو مایه‌های:“خانواده‌ی دوست‌داشتنی و بچه‌ها؟ وای چه ترسناک!

«ممکنه تو همچین ترسی نداشته باشی، و خب طبیعیه؛ حتی شاید برای بعضی آدم‌های خیلی بی‌دغدغه، این ترس‌ها مسخره به‌نظر برسه. ولی برای من؟ انگار داشتم خودمو تو آینه نگاه می‌کردم.»

«من قراره سال دیگه، سوم اکتبر، ازدواج کنم (آره، دقیقاً همون تاریخ معروف تو Fullmetal Alchemist!). و درست مثل هیناکو، مجبور شدم با یه عالمه ترس‌هایی روبه‌رو بشم که نسخه‌ی نوجوانم سال‌ها تو خودش قایم کرده بود. هی تلاش کردم موقع برنامه‌ریزی عروسی ازشون فرار کنم، ولی نشد… آخرش یه جور فروپاشی ذهنی گرفتم — جالب اینجاست که دقیقاً همون موقع این بازی هم دستم رسید.»

«اصلاً فکرش رو نمی‌کردم که بازی‌کردن این عنوان، منو مجبور کنه بشینم روبه‌روی همون نسخه‌ی نوجوانم و دقیقاًبا همون ترس‌ها، رو در رو مواجه بشم

در نظر گرفتن میزان مواجههٔ هیناکو با موضوع ازدواج

متولد شده در خانه‌ای با پایه‌های ترک‌خورده

«از همان ابتدا، در کات‌سین افتتاحیهٔ بازی، می‌بینیم که هیناکو زندگی خانوادگی خوبی ندارد. خواندن دفترچهٔ خاطراتش این موضوع را تأیید می‌کند؛ پدری دائم‌الخمر که با ترس و خشونت خانه را اداره می‌کند، و مادری که با حمایت از او، هیناکو را به همان اندازه تنبیه می‌کند اگر بخواهد حرفی برخلاف جریان بزند. فضای خانه خفه‌کننده است و تصویری کاملاً کج‌ومعوج از ازدواج و «عشق» ارائه می‌دهد، مخصوصاً در ژاپن دوران شووا. با این حال، این مسئله محدود به آن زمان یا آن مکان نیست؛ خیلی‌ها در خانه‌هایی با پایه‌های ترک‌خورده به دنیا آمده‌اند.»

«طبیعتاً نمی‌خواهم وارد جزئیات دوران کودکی خودم شوم، اما ارتباط عمیقی با هیناکو احساس کردم. با اینکه سال‌هاست از والدینم دور افتاده‌ام، فهمیدم که درست مثل هیناکو، برداشت‌های اولیه‌ام از ازدواج و عشق اشتباه، تحریف‌شده و به‌شکل هیولایی هولناک بوده که هیچ شباهتی به واقعیت ندارد.

در واقع، اگر از منِ بدبینِ هفده‌ساله می‌پرسیدی دربارهٔ ازدواج چه احساسی دارم، به تو می‌گفتم که عشق اصلاً وجود ندارد — حتی یک نطق طولانی راه می‌انداختم دربارهٔ اینکه عشق در اصل یک توهم است، و برای اثباتش به آمارهای قدیمی طلاق و چرندیات وایرال تامبلر اشاره می‌کردم.»

«وقتی در نقش هیناکو بازی می‌کنیم، می‌بینیم که او هم همین احساس را دارد — اینکه وقتی زنی ازدواج می‌کند، مجبور می‌شود با خشم و خشونت بی‌منطق، شریک‌های لوس و وابسته، و بارداری‌های ناخواسته کنار بیاید. این چرخهٔ وحشتناکِ آزار را بارها در خانوادهٔ خودش دیده، و همچنین در خانواده‌های دیگر، همان‌طور که در نامه‌های مختلف بازی می‌خوانیم. هر عروسی که می‌بینیم بی‌چهره است؛ پیرو، بی‌اختیار، و بی‌هیچ امیدی برای آینده.

تنها مواجههٔ هیناکو با «عشق» همیشه آزار بوده، پس طبیعی است که در برابرش مقاومت نشان دهد. حتی طبیعی‌تر است که از آن بترسد، مخصوصاً برای ذهنی جوان و آسیب‌پذیر.»

«دیدن هیناکو مثل دیدن نسخهٔ دیگری از خودم بود، در دوره‌ای دیگر و در سوی دیگر جهان: دختری عمیقاً آسیب‌دیده و خشمگین، با نفرتی شدید از اینکه به او بگویند چه کار کند، چگونه رفتار کند و چگونه باشد—به‌ویژه وقتی موضوع به جنسیت، هنجارهای اجتماعی یا فشارهای سنگین دیگر مربوط می‌شد. هر یک از پایان‌های او مثل دیدن روزنه‌ای از آیندهٔ خودم بود؛ اینکه چه آشوب درونی‌ای در انتظارم خواهد بود اگر یاد نگیرم با آن دختر خشمگین همزیستی کنم وواقعاً به فریادهایش گوش بدهم.»

«با اینکه هیناکو دوران کودکی محبت‌آمیزی نداشت، اما آن‌قدر در معرض یک رابطهٔ سمی قرار گرفته بود که بداند نمی‌خواهد هیچ نقشی در آن داشته باشد. باقی بازی این موضوع را تقویت می‌کند؛ هر صحنه بازتابی از اندوه عمیق اوست، ترس از گم‌کردن خودِ واقعی‌اش و از دست دادن تمام چیزهایی که او را شکل می‌دهند، فقط برای اینکه تبدیل به «همسر کامل» شود.

حتی صحنه‌های شکنجه نیز نمادین‌اند. همان‌طور که در طول بازی می‌بینیم، هیناکو راست‌دست است، بنابراین برای گرفتن اختیار از او، مجبورش می‌کنند همان دست را قطع کند و با «بازوی روباه» جایگزین کند. پشت او با نشان قبیله‌ای دیگر داغ زده می‌شود، تا او را به‌عنوان «ملک» مردی که قرار است با او ازدواج کند علامت‌گذاری کنند. و در نهایت، صورتش تراشیده می‌شود و با نقاب روباهی جایگزین می‌گردد—مشابه نقاب‌هایی که دیگر اعضای قبیله می‌پوشند—تا او را بی‌چهره کنند، بی‌هویت، بی‌شخصیت، و کاملاً وابسته به شوهرش. بنابراین وقتی در نهایت جونکو را می‌بینیم و متوجه می‌شویم صورت او با نقاب جغد جایگزین شده، این نمادی است از اینکه او به خانواده‌ای دیگر «واگذار» شده است.»

«در حال بزرگ‌شدن، فکر می‌کردم معنای همسر بودن همین است: از دست دادن اختیارم، دنیایم و هویتم، حتی تا حد از دست دادن نام خودم. البته نامزدم هرگز چنین چیزی از من نمی‌خواهد — در واقع، ما هر دو نام خانوادگی‌مان را به «چاپلا» تغییر می‌دهیم، پس فقط من نیستم. با این حال، این موضوع باعث نمی‌شد که نسخهٔ نوجوان من از ازدواج وحشت نداشته باشد، چون مطمئن بودم که به زندگی‌ای نفرین‌شده از آزار مداوم دچار خواهم شد، درست مثل بسیاری از زنان دیگر.

پس اگر تو از ازدواج نمی‌ترسی، فقط به این معنی است که در خانه‌ای با پایه‌های ترک‌خورده مثل خانهٔ هیناکو (یا خانهٔ من) بزرگ نشده‌ای. این البته چیز خوبی است، اما به این معنا نیست که بقیه هم همین‌قدر خوش‌شانس بوده‌اند. به این معنا هم نیست که همهٔ کسانی که در کودکی با خشونت روبه‌رو شده‌اند، دقیقاً همین‌طور فکر خواهند کرد.

بزرگ‌شدن در یک خانهٔ ازهم‌پاشیده اغلب به روابط آزارگرانه منتهی می‌شود، پس برای آدم‌هایی مثل من، مثل هیناکو، ترسیدن از این چرخه کاملاً طبیعی است.»

«ترس برابر با نفرت نیست؛

اما در ذهن یک نوجوان، این دو یکی به نظر می‌رسند. بیایید یک نکته را روشن کنیم: صرف اینکه هیناکو از ازدواج می‌ترسد، به این معنا نیست که از ازدواج متنفر است. کاملاً مشخص است که بخشی از وجود او می‌خواهد ازدواج را بپذیرد، دوباره متولد شود و زندگی تازه‌ای را آغاز کند که در آن احساس عشق و پذیرفته‌شدن داشته باشد. اما او باید با حجم زیادی از کشمکش‌های درونی روبه‌رو شود تا شجاعت ادامه‌دادن را پیدا کند—و برای ذهن یک نوجوان، این تقریباً غیرممکن است.بعضی‌ها این کشمکش را اشتباه تفسیر کرده‌اند و فکر می‌کنند بازی ضدازدواج است، اما این برداشت کاملاً نادرست است، مخصوصاً اگر واقعاً New Game+ (و New Game ++) را بازی کرده باشید تا داستان کامل را ببینید. هیناکو فقط از ازدواج می‌ترسد؛ این به آن معنا نیست که کاملاً با آن مخالف است، همان‌طور که در بازی می‌بینیم.به همین شکل، اینکه من در نوجوانی از ازدواج وحشت داشتم، باعث نمی‌شود واقعیت امروز تغییر کند—من سال آینده ازدواج می‌کنم.»

نوجوان‌ها معمولاً ترس و نفرت را یکی می‌دانند و این دو را به‌جای هم به کار می‌برند، بدون اینکه حتی بفهمند دربارهٔ چه چیزی حرف می‌زنند. من در زندگی روزمره‌ام معلم دبیرستان هستم و این موضوع را بارها و بارها در دانش‌آموزانم می‌بینم: آنها نمی‌دانند چطور باید روابط را درست مدیریت کنند، مخصوصاً اگر از خانه‌ای با پایه‌های ترک‌خورده آمده باشند. بدتر از آن، با توجه به احساسات و هورمون‌هایی که در این سن بی‌محابا عمل می‌کنند، هر فشار کوچک، هر مشکل جزئی، مثل پایان واقعی دنیا به نظر می‌رسد. بنابراین وقتی با انتخابی بیش از حد بزرگ و بزرگسالانه مثل ازدواج روبه‌رو می‌شوند، مغز نوجوان عملاً از کار می‌افتد.

نوجوانی همچنین مهم‌ترین دورهٔ رشد از نظر موقعیت‌های اجتماعی و شکل‌گیری هویت است. نوجوان‌ها نه‌تنها به‌شدت دربارهٔ تصویرشان و اینکه دیگران چگونه آن‌ها را می‌بینند اهمیت می‌دهند (حتی اگر تظاهر کنند که اهمیتی نمی‌دهند، واقعاً می‌دهند)، بلکه در تلاش‌اند بفهمند چه کسی هستند و می‌خواهند چه کسی باشند. هیناکو فقط می‌داند که نمی‌خواهد چه کسی باشد، و همین.

هیناکو به یک دلیل ساده از ازدواج می‌ترسد: او نمی‌خواهد شبیه مادرش شود. در اپیلوگ «عروسی روباه» (یکی از پایان‌ها)، می‌بینیم که صورت هیناکو در محوطهٔ معبد بریده می‌شود و او بارها و بارها فریاد می‌زند «نه»، از ترسش می‌گوید، از اینکه نمی‌خواهد مثل مادرش شود. راستی، باید از صداپیشهٔ هیناکو در آن صحنه تقدیر کرد—صحنه‌ای واقعاً تکان‌دهنده که هر بار می‌بینمش هنوز هم وجودم را می‌لرزاند؛ هر بار، دوباره حسش می‌کنم.

«ترس من از ازدواج دقیقاً از همان‌جا می‌آید: من نمی‌خواهم شبیه مادرم شوم.

البته، تردیدهایی دربارهٔ کل نهاد ازدواج و نحوهٔ رفتار با زنان در روابط وجود دارد، اما در پایان واقعی (Ebisugaoka in Silence)، هیناکو دربارهٔ این صحبت می‌کند که خودش می‌خواهد به کُتویوکی (نقاب‌روباه، کسی که می‌خواهد با او ازدواج کند) پیشنهاد ازدواج بدهد. او از این می‌ترسد که اگر ازدواج کند، آینده‌اش چه خواهد شد، اما هستهٔ اصلی این ترس فقط یک چیز است: تکرار چرخهٔ آزار.»

«این‌ها ترس‌هایی بودند که مجبور شدم مستقیماً در این بازی با آن‌ها روبه‌رو شوم (و بعداً در جلسات درمان آن‌ها را موشکافی کردم)، و به من یادآوری کردند که مشکل از خودِ ازدواج نیست، بلکه از شیوه‌ای است که آن را به من نشان داده بودند. و البته، گذراندن سال‌های دبیرستان در یک رابطهٔ بد، فقط این دل‌زدگی را محکم‌تر کرد و ترس‌هایم را طولانی‌تر.

حالا که لوب پیشانی‌ام رشد کرده، می‌فهمم که فقط ترسیده بودم، اما نسخهٔ نوجوان من این را نمی‌فهمید—همان‌طور که هیناکو هم نمی‌فهمد.»

«بازی‌کردن این عنوان مرا مجبور کرد با خودِ درونی‌ام صحبت کنم، همان‌طور که هیناکو این کار را کرد—فقط بدون وایت کلودیا. مجبور شدم به او نگاه کنم، به او گوش بدهم، و بالاخره اعتراف کنم که می‌ترسم. نادیده‌گرفتنش فقط آشفتگی درونی‌ام را بدتر می‌کرد، درست همان‌طور که هیناکو با گرفتن گوش‌هایش و فرار کردن، وضعیت خودش را بدتر می‌کرد.پایان واقعی، Ebisugaoka in Silence، نشان می‌دهد که بهترین چیز برای هیناکو، خودِ هیناکوست—و کمی زمان. وقت گذاشتن برای فکر کردن به یک انتخاب، همزیستی با تمام بخش‌های وجودش بدون جنگیدن با خودش، و پذیرش خویشتن، پیام‌هایی هستند که این پایان را به بهترین پایان—به‌صورت عینی و برای همهٔ افراد درگیر—تبدیل می‌کنند.»

«به‌خصوص چون—as we see in the other epilogues—عجله‌کردن در هر انتخابی، در هر جهت، فقط به ناامیدی بیشتر منجر می‌شود. در Coming Home to the Roost، هیناکو تحت‌تأثیر مواد مخدر وارد یک خشم کنترل‌نشده می‌شود و همه را می‌کشد. در The Fox’s Wedding، هیناکو ازدواج کرده، اما از ترس بی‌وقفهٔ تبدیل‌شدن به مادرش، از نظر روانی رنج می‌برد. در The Fox Wets Its Tail، هیناکو فرار می‌کند، اما این کار پیامدهای فاجعه‌باری برای اِبیسوگائوکا و تمام چیزهایی دارد که به آن‌ها چنگ زده بود. هیچ پایان خوشی وجود ندارد اگر او در تصمیم‌گیری عجله کند—حتی برای کُتویوکی.»

«بهترین پایان از اینجا می‌آید که هیناکو پیش از تصمیم‌گیری واقعاً فکر می‌کند، و می‌تواند به نسخهٔ دیگر خودش نگاه کند بدون اینکه بخواهد آن را نابود کند. حتی اگر تصمیم بگیرد ازدواج کند، این انتخاب پس از تفکر، سنجش و پذیرش این حقیقت است که ازدواج الزاماً به معنای تکرار چرخهٔ آزار نیست. این به آن معنا نیست که قرار است همه‌چیز و همه‌کس را از دست بدهد؛ فقط یعنی چیزها تغییر می‌کنند—و ترس از تغییر، بخشی طبیعی از انسان‌بودن است.

«ممکن است برای کسی که ترس از ازدواج ندارد، این حرف‌ها بی‌معنی به نظر برسد، اما برای کسی مثل من، این یک زندگینامهٔ ذهنی است. یادآوری پشت یادآوری از اینکه ذهنم چگونه خودش را می‌بلعد اگر با نوجوانِ درونم روبه‌رو نشوم، و اینکه اگر از او فرار کنم، محکوم به تکرار چرخهٔ آزار به شکلی دیگر خواهم بود. این بازی آینه‌ای تیره و هولناک بود که مجبور شدم در آن خیره شوم، تا بالاخره بفهمم هنوز هم بال دارم.و با این حال، با وجود همهٔ این‌ها، امروز کنار ترس‌هایم نشسته‌ام—با آرامشی تازه و اطمینانی برای سال آینده. و البته، با بازی‌ای که آن‌قدر عمیق و شخصی مرا لمس کرد که احتمالاً تا آخر عمر روی آن فیکس خواهم ماند.»

Picture of سمانه
سمانه

من عاشق دنیای تکنولوژی هستم و سال‌هاست که تو این حوزه فعالیت میکنم و دوست دارم دانشم رو هر روز بیشتر کنم و اون رو به شما انتقال بدم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *